تاريخ : يکشنبه 6 دی 1394 | 14:48 | نویسنده : مامان الهام

                                 44.gif     

 این وبلاگ شاهزاده کوچولوی من آراد جونه خوش اومدین دوستتون دارم  niniweblog.com

عشقم

معصوم و پاکی، جلوه ی کوچکی از محبت و زیبایی خدایی

تا آن زمان که قلبم می تپد در کنارت می مانم و شادی تو ضامن بقای من است

                 

 لطفا نظر بدین ممنونم یادتون نره هاااا niniweblog.com

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 آذر 1395 | 12:46 | نویسنده : مامان الهام

سلام عشقم خوبی پسر نازنینم

ببخشید خیلی وقته که نیومدم و به وبلاگت سر نزدم اینقدر که فکر و ذهنم مشغول بود و دل و دماغ اومدن رو نداشتم.

متاسفانه امسال بعد شروع شد سوم عید خاله زهرای عزیز تصادف کرد نزدیک شیراز و بخاطر شرایطی کا داشت نمیشد منتقل کرد متاسفانه 27 شهریور فوت کرد مصیبت بزرگ و سختی بود و روز مراسم چهلم خاله زهرا دوباره مصیبت جدید مامان سید مهربون (مامان بزرگ بابا) فوت شد منم شرایطم خاص بود و تحمل دو تا غم خیلی برام سخت بود اصلا اوضاع روحی خوبی نداشتم .

تو این مدتی که خاله بستری بود مامان جون مریم هم رفته بود شیراز از یک طرف غریب بودن و دور بودن شیراز و از یک طرف حال وخیم خاله مامان جو هم خودش چند بار اونجا مریض شد منم که نتونستم به خاطر شرایطی که داشتم برم و ....

پسر عزیزم نمیخواستم چیزهای ناراحت کننده بنویسم ولی بعضی اوقات چاره ای نیست اینو گفتم تا دلیل تاخیرم رو بدونی.

روحشون شاد

 





[موضوع : ]
تاريخ : 30 آبان 1395 | 23:36 | نویسنده : مامان الهام

دردونه من سلام

یک روز خوب بهاری که با خانواده بابایی رفتیم بیرون از شهر  و به شما حسابی خوش گذشت کلی کفشدوزک جمع کردی و باهاشون بازی میکردی .

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 16:57 | نویسنده : مامان الهام

سلام عشقم آراد جونم یکبار دیگه نوروز رو با هم جشن گرفتیم و این پنجمین نوروز هستش که کنارمون هستی .

اون پسر کوچولوی من بزرگ شده و حرفهای بزرگونه میزنه که ما رو متعجب میکنه ولی هنوز یک کوچولو بعضی کلمات رو اشتباه میگی مثل فوتبال که میگی توپ بال و....

امسال نوروز رو کنار خانواده بابایی شروع کردیم اینم عکسهای سال تحویل که تازه از خواب بیدار شدی و خوابت میومد.

متاسفانه خاله زهراجون سوم عید تو راه مسافرت نزدیک شیراز تصادف کرد و حالش زیاد خوب نبود و از عید 95 هیچی نفهمیدیم و جایی نرفتیم.

تولد بابایی که من به خاطر وضعیت خاله زهرا حوصله جشن گرفتن رو نداشتم ولی عمو هدایت مهربون دوست بابایی خونمون بودند و زحمت کشیدند و رفتند برای بابایی کیک خریدند و یک جشن کوچولو گرفتیم.

اینم روز بعد تولد بابا که با خاله محبوبه و عموهدایت رفتیم بیرون

 

برای اولین بار بردیمت سینما میخواستم برات همه چیز رو توضیح بدم که دیدم خودت همه رو میدونی و شما برای ما توضیح دادی گفتی مامان جون باید ذرت و آبمیوه بگیریم بعد بریم سینما بعد همه برقها رو خاموش میکن فیلم نگاه میکنیم باید ساکت باشیم بعد که همه فیلم رو دیدن پامیشیم میایم خونمون و... رفتیم داخل سالن چراغها که خاموش شد گفتی مامان برگرد عقب رو نگاه اون بالا که یک نور هست از اونجا فیلم میاد بیرون و...عزیزم من موندم این همه اطلاعات رو از کجا میاری .پابه پای ما هم نشستی  فیلم رو دیدی.

شما و امیر علی سرگرم بازی کردن

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 13:38 | نویسنده : مامان الهام

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 13:37 | نویسنده : مامان الهام

سلام عزیزمر

عشق مامان روز به روز داری برای خودت آقای میشی سوم اسفند ماه 94 برای اولین بار بردیمت که دو ندونهای خوشگلت رو ترمیم کنیم من و بابا اصلا فکرش رو نمیکردیم که اینقدر مثل آقاها و بدون گریه بشینی که خانم دندانپزشک دوندنهات رو درست کنه.

وارد اتاق که شدی سلام دادی و رفتی رو صندلی نشستی هنوز خانم دکتر نیومده بود دهنت رو باز کرده بودی و منتظر بودی که کارش رو شروع کنه راجب همه دستگاههاو ابزار هم سوال میکردی خانم دکتر هم خیلی با حوصله همه رو برات توضیح داد وکلی ازت تعریف کرد میگفت چقدر پسر فهمیده و شجاعی هستی میگفت اکثر بچه ها با شنیدن صدای دستگاه نمیزارن ولی شما قشنگ همکاری کردی و..

اینا رو هم خانم دکتر بهت جایزه داد عزیزم

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد