تاريخ : يکشنبه 6 دی 1394 | 14:48 | نویسنده : مامان الهام

                                 44.gif     

 این وبلاگ شاهزاده کوچولوی من آراد جونه خوش اومدین دوستتون دارم  niniweblog.com

عشقم

معصوم و پاکی، جلوه ی کوچکی از محبت و زیبایی خدایی

تا آن زمان که قلبم می تپد در کنارت می مانم و شادی تو ضامن بقای من است

                 

 لطفا نظر بدین ممنونم یادتون نره هاااا niniweblog.com

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 16:57 | نویسنده : مامان الهام

سلام عشقم آراد جونم یکبار دیگه نوروز رو با هم جشن گرفتیم و این پنجمین نوروز هستش که کنارمون هستی .

اون پسر کوچولوی من بزرگ شده و حرفهای بزرگونه میزنه که ما رو متعجب میکنه ولی هنوز یک کوچولو بعضی کلمات رو اشتباه میگی مثل فوتبال که میگی توپ بال و....

امسال نوروز رو کنار خانواده بابایی شروع کردیم اینم عکسهای سال تحویل که تازه از خواب بیدار شدی و خوابت میومد.

متاسفانه خاله زهراجون سوم عید تو راه مسافرت نزدیک شیراز تصادف کرد و حالش زیاد خوب نبود و از عید 95 هیچی نفهمیدیم و جایی نرفتیم.

تولد بابایی که من به خاطر وضعیت خاله زهرا حوصله جشن گرفتن رو نداشتم ولی عمو هدایت مهربون دوست بابایی خونمون بودند و زحمت کشیدند و رفتند برای بابایی کیک خریدند و یک جشن کوچولو گرفتیم.

اینم روز بعد تولد بابا که با خاله محبوبه و عموهدایت رفتیم بیرون

 

برای اولین بار بردیمت سینما میخواستم برات همه چیز رو توضیح بدم که دیدم خودت همه رو میدونی و شما برای ما توضیح دادی گفتی مامان جون باید ذرت و آبمیوه بگیریم بعد بریم سینما بعد همه برقها رو خاموش میکن فیلم نگاه میکنیم باید ساکت باشیم بعد که همه فیلم رو دیدن پامیشیم میایم خونمون و... رفتیم داخل سالن چراغها که خاموش شد گفتی مامان برگرد عقب رو نگاه اون بالا که یک نور هست از اونجا فیلم میاد بیرون و...عزیزم من موندم این همه اطلاعات رو از کجا میاری .پابه پای ما هم نشستی  فیلم رو دیدی.

شما و امیر علی سرگرم بازی کردن

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 13:38 | نویسنده : مامان الهام

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 13:37 | نویسنده : مامان الهام

سلام عزیزمر

عشق مامان روز به روز داری برای خودت آقای میشی سوم اسفند ماه 94 برای اولین بار بردیمت که دو ندونهای خوشگلت رو ترمیم کنیم من و بابا اصلا فکرش رو نمیکردیم که اینقدر مثل آقاها و بدون گریه بشینی که خانم دندانپزشک دوندنهات رو درست کنه.

وارد اتاق که شدی سلام دادی و رفتی رو صندلی نشستی هنوز خانم دکتر نیومده بود دهنت رو باز کرده بودی و منتظر بودی که کارش رو شروع کنه راجب همه دستگاههاو ابزار هم سوال میکردی خانم دکتر هم خیلی با حوصله همه رو برات توضیح داد وکلی ازت تعریف کرد میگفت چقدر پسر فهمیده و شجاعی هستی میگفت اکثر بچه ها با شنیدن صدای دستگاه نمیزارن ولی شما قشنگ همکاری کردی و..

اینا رو هم خانم دکتر بهت جایزه داد عزیزم

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 13:26 | نویسنده : مامان الهام

سلام عشق مامان ببخشید که دیر میام حالا دلیلش رو تو پست های بعدی میفهمی.

مامان جون مریم و خاله فاطمه من چند روز اومدن خونمون اینم عکسهای یک روز که همه با هم رفتیم بش قارداش.

تولد امیر علی جون دوست و همبازی و همسایه طبقه بالامون

اینقدر منتظر برف بودی برای اینکه بریم آدم برفی درست کنیم بلاخره یکی از روزهای پایانی بهمن برف اومد تا بیدار شدی دیدی برف اومده کلی ذوق کردی لباسهات رو پوشیدی و رفتیم با همدیگه برف بازی و آدم برفی درست کردیم.

بیست وشش بهمن ماه حرم امام رضا





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 دی 1394 | 14:30 | نویسنده : مامان الهام

سلام عشق مامان پسر من که آقایی شدی برای خودت یک پسر مرتب و تمیز چهار ساله عاشقتم عزیزممممم

روز جمعه یعنی روز بعد تولدت رفتیم یک گردش کوچولو با عمه زیبا و همسرش هوا با اینکه زمستون بود ولی عالی بود شما هم بدجور هوس آش رشته کرده بودی از اولش گفتی آش آش البته تو اون هوا واقعا آشم میچسبید اینم از عکسهای گردشمون





[موضوع : 1394]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد