عشق مامان و بابا آراد جونمعشق مامان و بابا آراد جونم، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره
زندگی مشترکمونزندگی مشترکمون، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
آوین جون عشقمآوین جون عشقم، تا این لحظه: 7 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

❤عشق مامان و بابا آراد جونم❤

سفر 5 روزه به مشهد

روز پنج شنبه ١٩ اردیبهشت با هم دیگه رفتیم مشهد تولد متینا جون (دختر عمه) بود  با اینکه چند ساعت تو راه بودیم و خسته شدیم حسابی  بهت خوش گذشت  با دیدن متینا اینقدر ذوق کرده بودی که تماشایی بود از اون جایی که حسابی شیطون شدی و نمیزاری عکس بگیرم وقت همین چند تا عکس خوب شده بودند این چند روز حسابی پسر خوب و مودبی بودی مامانی رو اذیت نکردی عزیزم بهت افتخار میکنم متینا جونم تولدت مبارک                    ...
25 ارديبهشت 1392

شانزدهمین ماهگرد عشقم

  درونه مامانی یکی یه دونه من 16 ماه از با هم بودنم گذشته خدایا شکرت خیلی خیلی دوست دارم و می پرستمت عزیزم روز با روز شیطونتر و بازیگوشتر میشی حرف زدنت هم بهتر شده خودش شده یه فرهنگ لغت آرادی و حسابی هم دلبری میکنی وقتی بهت میگم آراد بابای کن بجای اینکه دست تکون بدی برای اون طرف مقابل  بوس میفرستی اونا هم حسابی کیف میکنن عشق  این هستی که همش بری بیرون تا میگم آراد بریم بیرون سریع میری و کفشهات رو میاری تا اونا رو پات نکنم آروم نداری .عزیزم می خواستم از شیربگیرمت یا بقول خودت گی گی اما بعد از دو روز دیدم حسابی  موقع خواب بی تاب شدی و بهانه گیر برای همین دلم نیومد و تصمیم گرفتم از این به بعد موقع خواب بهت شیر بدم...
6 ارديبهشت 1392

شروع پروژه سخت گی گی

عشق مامان عزیزم نمیدونم باید چکار کنم چی درسته چی غلط ده روز پیش یه ویروس از اون بد جنسها اومده بود سراغت و حسابی مریض شدی سه روز تب بدون اینکه پایین بیاد واسهال و استفراغ لب به هیچی هم نمیزدی تا میخوردی بالا می آوردیش حسابی اون روزها درگیر بودیم برای همین وابسته تر از قبل  به گی گی شدی و غذا نمیخوری با دکترت مشورت کردیم گفت برای بهتر غذا خوردن کم کمک از شیر بگیرمت منم دیدم الان که کاملا خوب شدی موقعش رسیده برای همین از امروز شروع کردم ببینم میتونم یا نه صبح که از خواب بیدار شدی گریه کردی و گفتی گی گی منم بهت ندادم و حواست رو پرت کردم برات صبحونه اوردم تخم مرغت رو کامل خوردی بعد از اون دوباره اومدی سراغم حواست رو پرت کردم و ب...
7 ارديبهشت 1392

یه روز بهاری با پسرم

 درودونه مامان امروز با همکار بابایی رفتیم روستای فیروزه با اینکه هوا یه خورده سرد بود خیلی خوش گذشت و حسابی با امیر علی که یکسال از شما بزرگتره بازی کردی ا اینم از عکسهای امروز ...
31 فروردين 1392

تولد بهترین بابا و همسر دنیا

  همسرم ،عشقم با وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردی برای توصیف مهربانی‌ات واژه‌ها یاری نمی‌دهند. تا ابد به تو وفادار خواهم ماند سالروز شکفتن گل وجودت را عاشقانه تبریک می‌گویم امروز تولد بابا جون بود عصر با هم دیگه حاضر شدیم و رفتیم برای بابا جون کیک گرفتیم بابایی که عصر از اداره اومد رفتیم بیرون و موقع برگشتن من زودتر اومدم بالا وهمه چیز رو آماده کردم وقتی  تو و بابایی اومدین برقها رو روشن کردم و برف شادی ریختم شما هم حسابی ذوق کرده بودی بابا جون هم سوپرایز شد عشقهای زندگیم خوشحالم که شما رو دارم  اینم از کیک تولدمون ...
19 فروردين 1392

آش دندونی کیان جون

  روز چهارشنبه صبح با هم دیگه رفتیم مشهد پنج شنبه آش دندونی کیان پسر جونی بود خیلی خوش گذشت و با بچه ها بازی میکردی ولی نتونستم ازتون یه عکس خوشگل دونفری بگیرم  روز جمعه هم با هم دیگه برگشتیم   کیان جونم جوجوی خاله مرواریدات مبارک       ...
2 ارديبهشت 1392

نوروز 1392

عزیزم عشق مامان این دومین بهار زندگیته خوشحالم که یه بهار دیگه رو کنار ما هستی و آغاز بهار رو با فرشته کوچولومون جشن می گیریم اول از همه از دوستهای خوبم تشکر کنم از کامنتهای  زیبایی که برامون فرستادن و من نتونستم جوابشون رو بدم ببخشید به اینترنت دسترسی نداشتم چند روزی هم که برگشتیم همش مهمون داشتم و چون  اکثرا از راه دور هم میومدن حسابی سرم شلوغ بود دوستها خوبم خیلی دوستتون داریم  قبل از رفتن به خونه بابا جون سفره هفت سین رو چیندیم و بعد رفتیم  .سال تحویل امسال خونه بابا جون بودیم اینم از عکسهای سفره هفت سینمون قبل از رفتنمون خدا جونم مرسی از اینکه دو سال کنار سف...
14 فروردين 1392

دایی جونم دلم برات تنگ میشه

دایی رضا که خیلی دوستش داری و همش صدا میکنی دای ازا 10 روز قبل از عید رفته بود سربازی هنوز نرفته بود بعد از یه هفته 15 روز اومده بود مرخصی این عیدی رو پیش ما بود و چون میخواست 12 فروردین بره همه اون روز خونه مادر جون جمع بودند برای خداحافظی اینم عکسهای دایی جون با لباس سربازی .فردا هم تولدشه اما جشن تولد امسال رو باید با دوستهای سربازش بگیره دایی جون دلمون برات تنگ میشه تولد هم مبارک. ...
14 فروردين 1392

شهر بازی

روز جمعه 9 فروردین با خاله جونها و مامان جون رفتیم شهر بازی  و چهار ساعتی اونجا بودیم شما هم حسابی تا تونستس بازی کردی واین ور اون ور رفتی و بهت خیلی خوش گذشت  همش حواست رو بچه ها بود و عاشق یه هاپوی خوشگل شده بودیی و همش میرفتی پیش اون خلاصه اصلا نمیشستی آخه این اولین شهر بازی بود که خودت میتونستی راه بری .اون روز از ساعت 8 صبح تا ساعت 2 شب بیدار بودی و اصلا نخوابیدی تمام روز مشغول بازی بودی من موندم این همه انرژی رو از کجا میاری منکه حسابی خسته شده بودم خدا کنه همیشه اینقدر پر انرژی و شاد باشی پسر گلم.. ...
14 فروردين 1392